ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )

681

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى )

چه مرتبهء پست آن بسى نازل و بىقدركنندهء قائل آن است ، و قسم وسط آن تضييع اوقات ، و وجود و عدم آن را درجهء مساوات است ، و قسم اعلاى آن موقوف است بسرمايهء خطير و دانش بسيار ، و دقائقى چند در كار است كه هريك نادرهء فنون و عمرى بايد در آن كار سپرى نمود ، و بعد از حصول اين مراتب ؛ قبول شدن آن بر طبائع بزرگان ، و مشهور شدن گوينده‌اش در دوران بختى است خداداد و آن نه براى هركس آماده شود و بجز امداد از مبدا فياض راهى ندارد . و بر تقدير استجماع همهء مذكورات ، آن خود با أخس شركاء آميختن و در ميدان مسابقت با أمانى اسب برانگيختن است ، و در أوانى كه شيوع فتن آخر الزمان است رسم سخنورى و سخن‌سنجى در نقاب احتجاب و مردم قدردان از جهان ناياب است ، و از اين‌ها همه گذشته آن اندازه كه شعر گفتن مقصور بر تحصيل علوم ، مثوبات اخروى داشتنش نامعلوم است ، انتهى مختصرا . و پس از آن به آهنگ سياحت و استفادت از علماى عراق و اصفهان از شوشتر برآمده بدزفول درآمد ، و فرمايد كه در آنجا قاضى و شيخ الاسلام آن را ديدم كه بغايت بىسواد بودند و در اكثر از جاها ارباب مناصب شرعيه را چنين يافتم ، انتهى . و از آنجا بلرستان فيلى و خرم‌آباد شد و چهل روز در غايت اعزاز در آن ولايت ماند بلكه بعضى هم تكليف تأهل نمودند و چون آن را عائق عالم علمى مىديد قبول نكرده ، بلكه خود نوشته كه در بوشهر و بغداد نيز اعيان و اشراف تكليف نمودند و من از فرط غيرت كه روزگار بر وفق مرام نبود نپذيرفتم و تجرد را خوش‌تر داشتم ، پس از آنجا ببروجرد رفت و پس از مدتى روانه كرمانشاه شد و بحضور آقا محمد على بهبهانى رسيد و به تكليف وى شش هفت ماه در آن شهر متوقف و از فيض تدريس آن فاضل بزرگوار بهره‌مند بود ، و خود نيز آنجا در بعضى از رسائل هيئت و نجوم تدريس مىفرمود و منتظر شكستن سورت سرما و حركت باصفهان بود كه نامه‌ئى فراق‌آميز از پدرش رسيده و او را بشوشتر طلب داشته و از آن جمله اين رباعى را نگاشته بود : رفتى و چها كه بر من زار گذشت * خون از سرم از ديدهء خونبار گذشت جانم بلب از درد فراق تو رسيد * باز آ باز آ كه كارم از كار گذشت وى از آن نامه بىقرار و بعزم شوشتر رهسپار گرديد و از راه نهاوند روانه و چندى